- 182
- 1000
- 1000
- 1000
تفسیر آیات 190 و 191 سوره آلعمران _ بخش سوم
درس آیت الله عبدالله جوادی آملی با موضوع "تفسیر آیات 190 و 191 سوره آلعمران _ بخش سوم"
ثمره تفکر اولواالالباب در خلقت آسمان و زمین
مقصود کافران از عبث و باطل دانستن نظام آفرینش
اهمیت ذکر و فکر در روایات
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
إِنَّ فی خَلْقِ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ َلآیاتٍ ِلأُولِی اْلأَلْبابِ ﴿190﴾ الَّذینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیامًا وَ قُعُودًا وَ عَلی جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فی خَلْقِ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النّارِ﴿191﴾
ثمره تفکر اولواالالباب در خلقت آسمان و زمین
اوصافی را که در این کریمه برای اولواالالباب ذکر فرمود اول از ذکر شروع میکند بعد به فکر و دعا میرسد، قهراً هر کدام از اینها محصول آن فکر است یعنی اولین وصف اولواالالباب همان تفکر اوست، اولین خاصیت لبیب بودن همان تفکر است، بعد ذکر را به دنبال دارد و دعا را به دنبال دارد ﴿الَّذینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیامًا وَ قُعُودًا وَ عَلی جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فی خَلْقِ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً﴾.
دیدگاه امامیه، معتزله و اشاعره در چگونگی افعال الهی
این آیه، از آن آیاتی است که مورد استدلال معتزله است علیه اشاعره. معتزله قائلاند که فعل ذات اقدس الهی معلل است و حتماً حکمتی آن فعل را همراهی میکند. اشاعره میگویند فعل خدا، معلل نیست، خدا یفعل ما یشاء، فعال ما یشاء است؛ هر چه بخواهد میکند. معتزله مانند سایر فرق عدلیه قائلاند به اینکه عقل، برای تشخیص حسن و قبح کافی است یعنی خطوط کلی حسن و قبیح را تشخیص میدهد و حکم میکند چیزی که حسن است یقیناً خدا انجام میدهد و چیزی که قبیح است یقیناً خدا نمیکند، گرچه معتزله میگویند حسن را خدا باید انجام بدهد و قبیح را نباید انجام بدهد ولی امامیه میگویند یجب علیالله نیست [بلکه] یجب عنالله است یمتنع علیالله نیست [بلکه] یمتنع عنالله است، نه اینکه خدا باید قبیح نکند یعنی خدا یقیناً قبیح نمیکند، نه باید نکند، چیزی بر خدا حاکم نیست و نه اینکه خدا باید کار حسن را انجام بدهد، بلکه یقیناً کار حسن را انجام میدهد، یجب عنالله است نه یجب علیالله.
نقد فخررازی بر دیدگاه معتزله در چگونگی افعال الهی
معتزله به این آیه استدلال کردند و امام رازی در تفسیرش ـ همانطوری که ملاحظه فرمودید ـ حرف معتزله را نقل میکند و رد میکند. میگوید که معتزله به این کریمهٴ جمله ﴿رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً﴾ استدلال کردند به اینکه فعل خداوند معلل است و کار باطل ندارد، هر چه را که خدا انجام میدهد برای حفظ مصالح است و اگر آسمان و زمین، مصالحی و منافعی در آفرینش اینها نبود باطل بود و اولواالالباب تفکر میکنند، میبینند که خلقت آسمانها و زمین اسراری را به همراه دارد، پس باطل نیست. امام رازی وقتی این استدلال معتزله را نقل کرد از واحدی سخنی را نقل کرد به عنوان جواب، گفت که ﴿رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً﴾ باطل به دو معناست: یکی همین معناست که معتزله گفتند یعنی چیزی که هدف ندارد، مصلحت بر او مترتب نیست. در مقابل باطل، صواب است یعنی چیزی که مصلحت دارد و هدف بر او مترتب است. معنای دیگر باطل آن است که سست و موهون باشد، چیزی که پایدار نیست، موهون است و سست است او باطل است. اولواالالباب که با تفکر در آسمان و زمین نتیجه میگیرند، میگویند: ﴿رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً﴾ یعنی پروردگارا! این نظام موجود نظام سست و موهون و بیپایه نیست، نظام متقن و محکم است، نظیر آنچه فرمود: ﴿ما تَری فی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُت﴾ شما اگر چند بار دربارهٴ آسمان و زمین بنگرید ﴿هَلْ تَری مِنْ فُطُورٍ﴾ آیا فطور، شکاف در خلقت آسمان و زمین میبینید، هرگز اینچنین نیست.
این معنای دوم را امام رازی از واحدی نقل میکند، میگوید بنابراین اگر آیه را ما اینچنین معنا کردیم، دیگر سخن معتزله ثابت نمیشود. آنگاه از طرف معتزله دوباره جواب داد که اگر منظور از ﴿ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً﴾ این باشد که خدایا «ما خلقت هذا موهوناً بل خلقته متقناً محکما» اگر این باشد، این یک چیز روشنی است، این نیازی به فکر ندارد خب، زمین یک موجود محکمی است، آسمان یک موجود محکمی است، این نیازی به فکر ندارد که اینها فکر بکنند بگویند خدایا! زمین یک چیز سستی نیست، نظیر تار عنکبوت نیست و مانند آن و از طرفی هم این تفریعی که شده، گفتند: ﴿سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النّار﴾ این تنزیهی که شد بعد تفریع شد که خدایا! ما را از عذاب آتش نجات بده، این چه ارتباط دارد به اینکه خلقت عالم سست نیست، موهون نیست [و] محکم است. خدایا! تو آسمان و زمین را محکم خلق کردی، پس ما را از عذاب جهنم نجات بده، این چه ارتباطی چه تفرعی این دعا بر آن مطلب دارد. آسمان و زمین شیء محکم است بسیار خب، پس ما را از عذاب خدا نجات بده، از عذاب جهنم نجات بده این فرع، بر آن اصل مترتب نخواهد بود ولی اگر به آن معنای اول تفسیر بشود معنایش این است که این نظام موجود، هدفی دارد و آن قیامت است و در قیامت، عدهای در اثر تبهکاری معذباند و عدهای متنعماند، خدایا! ما را از عذاب قیامت نجات بده، این فرع بر آن اصل مترتب میشود ولی اگر به معنای دوم باشد که واحدی گفته است و امام رازی پذیرفته است، این فرع بر آن اصل مترتب نیست.
امام رازی بعد از اینکه این جریان را نقل میکند، میفرماید که جواب اصلی این است که موجود یا واجب است یا ممکن، اگر واجب بود که در هستیاش نیازی به غیر ندارد و اگر ممکن بود در هستیاش به غیر، محتاج است و آنچه در جهان یافت میشود از این دو قسم بیرون نیست، ما سوی¬الله ممکن است یعنی هستی او عین ذات او نیست، قهراً نیازمند است، چون نیازمند است باید به واجب منتهی بشود چه خیر عالم و چه شر عالم. بنابراین خیرات و شرور همه به قضای الهی است، چون همه موجودات ممکناند و ممکن باید به واجب منتهی بشود. بر این اساس هم آن جبر اثبات میشود و هم اینکه نمیشود گفت که خدا باید این کار را بکند و آن کار را نکند و این همه آیاتی که شما شمردید که دلالت دارد که کار خدا لعب نیست، عبث نیست، باطل نیست و مانند آن، اینها هم درست است، برای اینکه خدا در مِلک خود و مُلک خود کار انجام میدهد و هر چه که خدا انجام میدهد صواب است، باطل نیست؛ هر چه او میکند خیر است، چون هرچه او میکند خیر است، پس این آیاتی که میگوید عبث نیست ، لعب نیست ، باطل نیست، سدا نیست اینها هم جای خود را باز میکند، چون خدا در مِلک خود [و] در مُلک خود کار انجام میدهد، فعال ما یشاء است و کار او حکمت است، این خلاصه بحث تقریباً طولانی که امام رازی دارد .
ردّ دیدگاه فخررازی در چگونگی افعال الهی
اما آن نکته اساسی این است که گرچه ما سویالله به خدا اسناد دارد، هر موجود ممکنی به الله ارتباط پیدا میکند؛ اما با حفظ مبادیاش نه بی حفظ مبادیاش یعنی موجودی که در حد جماد است با همان مبادی جمادیهاش به الله ارتباط پیدا میکند؛ نه تنها خودش ارتباط برقرار کند و علل و اسبابش به خدا منتسب نباشد، اینچنین نیست. یک موجود گیاهی با مبادی نباتیاش به خدا ارتباط دارد، یک موجود حیوانی با مبادی حیوانیاش به خدا ارتباط دارد. انسان هم با مبادی انسانی یعنی تصور و تصدیق و اختیار و اراده به خدا اتصال دارد؛ هر کاری که انسان انجام میدهد اگر جنبهٴ وجودی داشته باشد، یقیناً به خدا ارتباط برقرار میکند؛ اما از راه اختیار یعنی کار انسان از راه اختیار انسان به مبادی عالیه ارتباط برقرار میکند، قهراً هر موجود ممکنی به واجب منتهی شد اولاً و انسان مختار هم مجبور نشد ثانیاً، در کارهای خودش مکلف است و آزادانه بدون تفویض و بدون جبر انتخاب میکند ثالثاً. اینکه هر موجود ممکنی باید به واجب منتهی بشود، معنایش این نیست که انسان در کارهایش مجبور است آن جبر، جبر علّی است، جبر علّی غیر از جبر در مقابل تفویض است، همه کارها بالضروره به خدا ارتباط برقرار میکند، چون هر ممکنی باید به واجب برسد؛ اما با حفظ مبادیاش، انسان که موجود مختار است میاندیشد با حسن اختیار خود یا با سوء اختیار خود، راهی را انتخاب میکند، آن راهی را که انتخاب کرده است چه با حسن اختیار چه با سوء اختیار، از راه اختیارش به مبادی عالیه منتهی میشود تا به واجب تعالی برسد، پس این جواب عقلی آن استدلال عقلی امام رازی.
بررسی دیدگاه شیخ طوسی در دلالت آیهٴ محل بحث بر معاد
اما آیهٴ کریمه میفرماید که اولواالالباب دربارهٴ عالم فکر میکنند بعد پی به معاد میبرند. نکته اساسی در این آیه این است که این آیه، دلیل بر معاد است نه بر مبدأ یعنی آن برهانی که مرحوم شیخ طوسی در تبیان فرمودند، مرحوم امینالاسلام در مجمع فرمودند حرف، حرف حق است؛ اما آن حرف حق از آیات دیگر استفاده میشود نه این آیه. قرآن کریم به وسیله آیاتی که قبلاً بخشی از آنها تلاوت شد، استدلال میکند بر اینکه ﴿أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخالِقُونَ﴾ ، ﴿أَمْ خَلَقُوا السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ بَلْ لا یُوقِنُون﴾ و مانند آن. از این آیات استفاده میشود که این نظام مبدئی دارد، نظیر همان بیانات حضرت امیر(علیه السلام) که از نهجالبلاغه خوانده شد یا نظیر استدلالهای خود حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) در برابر نمرود ﴿رَبِّیَ الَّذی یُحْیی وَ یُمیتُ﴾ این استناد است، استدلال به فعل منظم است بر وجود یک رب؛ اما این آیه، برای استدلال نسبت به وجود حق تعالی یا ربوبیت او نیست یا علم و حکمت او نیست، اولواالالباب وقتی جهان را منظم میبینند، میگویند این شیء منظم، حتماً برای چیزی ساخته شده شما یک وقت یک کامپیوتر قوی و مجهزی را بررسی میکنید، این دو گونه استدلال میکند، وقتی کامپیوتر را با این وضع دیدید میگویید حتماً این مصنوع، صانعی دارد، هرگز این فلزها و این ابزار و این آهنها و این ادوات خود به خود جمع نشد به صورت کامپیوتر درنیامد، حتماً سازندهای دارد، این یک استدلال است که از این پدیده به پدید آورنده پی میبریم، از این نظم به وجود ناظم پی میبریم، این یک استدلال که استدلال است برای مبدأ فاعلی. یک وقت است که شما بررسی میکنید، میبینید این یک چیز منظمی است، میگویید حتماً این را برای شیئی ساختند، حتماً برای کاری ساختند این استدلال برای آن مبدأ غایی است، میگویید این موجود منظم و عجیب، حتماً برای هدفی ساخته شده است برای اینکه از آن استفاده مخصوص ببرند این نظام داخلی، گاهی مقدمه است برای پی بردن به نظام فاعلی، گاهی مقدمه است برای پی بردن به نظام غایی. قرآن کریم با بررسی نظام سماوات و ارض دو گونه استدلال میکند، گاهی میگوید این نظم ناظمی دارد، گاهی میگوید این نظم برای چیزی است، آن برای چیزی، استدلال به معاد است. مثل اینکه شما یک وقت ممکن است مقداری نخ را، در حدود یک کیلوگرم نخ را یا نیم کیلو گرم نخ را، ببینید این نخ خیلی خوب بافته شده، آستین دارد، یقه دارد، سینه دارد، کمر دارد همه جایش منظم است، زیبا هم است. یک وقت این¬طور میبینید. یک وقت میبینید همین نیم کیلو نخ، گرههای کور فراوانی دارد همین نیم کیلو نخ به چندین گره تبدیل شده است. خب، در آن قسمت اول که این نیم کیلو نخ را دیدید به صورت یک بلوز یا ژاکت درآمده دو تا استدلال میکنید: یکی اینکه کسی بود این را بافت؛ یکی اینکه این را برای خاصیت مخصوصی بافتهاند که انسان از گرما محفوظ بماند. این استدلال دوم، پی بردن از این نظام داخلی به آن نظام غایی است که این لباس خوب برای هدفی بافته شده است و اما آنجا که همین مقدار نخ را کودکی گرفته گره زده، به هم گره زده و گرههای کور با نظمی بافته نشده، میگویید چه کسی این را گره زده؟ پی میبرید به فاعل؛ اما پی به هدف نمیبرید، برای اینکه این منظم نیست، سودمند نیست [و] اثری بر او مترتب نیست. پس با مشاهده کردن نظام داخلی اشیاء دو تا استدلال ممکن است یکی پی بردن به نظام فاعلی؛ یکی هم پی بردن به نظام غایی.
دلالت آیهٴ محل بحث بر هدفمند بودن نظام آفرینش
این آیه محل بحث در سورهٴ «آل عمران» ناظر به نظام فاعلی نیست یعنی اولواالالباب با تفکر در آسمان و زمین، نمیخواهند پی ببرند که خدایی هست، اصل وجود خدا برای آنها مفروق عنه است، میخواهند در بررسی این نظام داخلی به آن هدف برسند، بگویند خدایا! این نظام زیبا باطل نیست، این برای چیزی است یعنی برای نشئهٴ دیگری است به نام دارالقرار، این یک مطلب.
پرسش:...
پاسخ: این ﴿ربنا﴾ معلوم میشود که مفروغ عنه است بله، نه اینکه بگویند چون این نظام هست پس ربی هست، میگویند این نظام را آن ناظم، برای شیء خاصی آفریده است ﴿ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً﴾، نه اینکه «ربنا انک خلقته» خدایا تو او را خلق کردی، خدایا تو او را یاوه و بیهوده خلق نکردی تو خلق کردی؛ اما برای چیزی خلق کردی، پس ما را از عذاب نجات بده! آن تفریع، نشان میدهد که اولواالالباب میخواهند استدلال کنند بگویند خدایا این نظام برای دارالقرار است، دارالقرار هم دارالحساب است، دارالکتاب است، دارالنار است، دارالجنة است ما را از عذاب آن روز نجات بده: ﴿فَقِنا عَذابَ النّارِ﴾ یک وقت است که دربارهٴ اجزای این عالم بحث میشود، البته این دربارهٴ اجزای عالم بحث کردن شاید برهان مستقیم بر معاد نباشد، نظیر همان استدلالهایی که حضرت امیر(سلام الله علیه) دارد در کیفیت آفرینش طاووس، در کیفیت آفرینش خفاش و مانند آن. یا در کیفیت آفرینش نمله؛ مور و مورچه که این نظم، نشانه آن است که یک خالق ناظمی او را آفریده است، هر کدام از این موجودات هدفی دارند این درست است؛ اما مجموعهٴ این نظام که واحد حقیقی است و از آن تعبیر شده است به هذا، این مجموعه برای این نیست که انسان استفاده کند، چون خود انسان هم جزء این مجموعه است. یک وقت است سؤال میشود که چطور ابر میآید، جوابش آن است که ابر آمده، برای اینکه وسیله باران بشود، بارش باران برای پرورش گیاه است، گیاه هم برای تغذیه انسانهاست، انسانها و حیوانات از گیاه استفاده کنند، اینها منافعی است که «اذا قیست بعض¬الاجزاء الی بعض» مترتب است. خب، چرا آفتاب میتابد چندین مصلحت بر آن بار است، چرا ماه طلوع میکند، چندین حکمت دارد. چرا زمین کروی است چندین حکمت دارد. اینها اهداف جزئی است که بر موجودات جزئی بار است؛ اما اگر مجموعهٴ آسمان و زمین و اهل آسمان و زمین به عنوان واحد دیده شد، این مجموعه هم یک هدف دارد. این هدف، خارج از این مجموعه است حالا یا باطن این مجموعه است یا در جای دیگر است از آن هدف، به عنوان معاد یاد میشود که این مجموعه، اینچنین نیست که خود به خود هدف باشد یعنی خدا، آسمان و زمین را خلق کرده که عدهای بیایند و زندگی کنند و بمیرند و عده دیگر بیایند و زندگی کنند و بمیرند، بد و خوب بالأخره معلوم نباشد، چون یک عدّه بدان اینجا زندگی میکنند یک عدّه خوبان و درون افراد هم روشن نمیشود، یک عدّه متظاهر به ایمانند، یک عدّه مؤمن حقیقیاند، یک عدّه ظالم¬اند، یک عدّه مظلوم¬اند، بالأخره اگر حساب و کتابی نباشد هم اباذرها(رضوان الله علیه) در این عالم زندگی میکنند هم حجاجها و مروانیها و امثال ذلک. قرآن کریم از این نظام داخلی پی به معاد میبرد، میفرماید این نظام برای چیزی است یعنی این مجموعهٴ آسمان و زمین و انسان و تکلیف و شریعت و آمدن انبیا و رسالت و نبوت، این مجموعه برای آن است که در دارالقرار به حساب همه برسند، چون دارالقراری هست، بهشت و جهنمی هست، لذا اولواالالباب میگویند خدایا! این عالم که هدف دارد به آن دارالقرار میرسد، پس ما را از عذاب آن روز نجات بده، این استدلال است به نظم عالم برای هدف داشتن او، نه استدلال است به نظم عالم، برای اینکه جهان ناظمی دارد.
چگونگی اثبات هدفمندی نظام آفرینش
پرسش:...
پاسخ: آیه آنوقت تفریع کرده، فرمود: ﴿فَقِنا عَذابَ النّار﴾، این ﴿فَقِنا عَذابَ النّار﴾ معلوم میشود که برای اثبات هدف است، حالا مشابه این آیه، آیات دیگری است. در بحث دیروز ملاحظه فرمودید که آیات، چند طایفه است: بعضی از آیات لسانش لسان سلب است؛ بعضی لسانش اثبات است. آن آیاتی که لسانش سلب است چهار طایفه است که میفرماید عالم عبث نیست ، عالم باطل نیست، عالم لعب نیست ، عالم سدا نیست «سدی» یعنی یاوه و بیهوده، اینها را نفی میکند. طایفه خامسه، طایفهای است که لسانش اثبات است که عالم به حق خلق شده است این به حق، خلق شد؛ چیزی که هدفدار است حق است، چیزی که هدفدار نیست باطل است. حالا این آیات را ملاحظه میفرمایید، ببینیم که از مجموعه این آیات، آیا این مطلب بیان شده استفاده میشود یا نه. در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» آیهٴ شانزدهم این است ﴿وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ اْلأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبین﴾؛ ما لاعب نیستیم که آسمان و زمین و آنچه بین آسمان و زمین است بازیچه باشد، که هیچ هدفی نداشته باشد. در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» آیهٴ 115 فرمود: ﴿أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثًا وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ﴾؛ شما عبث نیستید که هدف نداشته باشید [بلکه] شما هدف دارید و هدفتان رجوع الی¬الله است، شما عبث نیستید، بلکه معاد دارید [و] هدف دارید.
مقصود کافران از عبث و باطل دانستن نظام آفرینش
در سورهٴ مبارکهٴ «ص» آیهٴ 27 و 28 این چنین است که ﴿وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ اْلأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما باطِلاً﴾؛ اینها باطل نیستند ﴿ذلِکَ ظَنُّ الَّذینَ کَفَرُوا﴾؛ کافر، عالم را باطل میداند خب، کافر این عالم را باطل میداند یعنی میگوید این عالم، سست است ـ آنطوری که واحدی معنا کرده و امام رازی پذیرفته ـ باطل یعنی سست؟ یا اینکه به اتقان عالم، به نظم عالم براساس معادلات ریاضی او کاملاً پی میبرد. کافر اگر بخواهد دربارهٴ جهان بیندیشد، جز با معادلات قوی ریاضی کاری انجام نمیدهد خب، این یکی و کافر، خیال میکند زمین فایده ندارد آسمان، فایده ندارد آب و بارش و باران فایده ندارد یا همه منافع اینها را معتقد است و در این زمینه، کتابها نوشتند. این که خدا فرمود کافر، این نظام را باطل میداند یعنی چه؟ یعنی آنطوری که واحدی معنا کرده؟ یا کافر اینچنین میگوید این نظام هست، عدهای میآیند و میمیرند، عده دیگر میآیند و هکذا ﴿نموت و نحیا﴾، ﴿إِنْ هِیَ إِلاّ حَیاتُنَا الدُّنْیا نَمُوتُ وَ نَحْیا﴾ این عالم، به جای دیگر منتهی نمیشود همین است. فرمود کافر عالم را باطل میداند ﴿ذلِکَ ظَنُّ الَّذینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذینَ کَفَرُوا مِنَ النّار﴾ آنگاه میفرماید: که ﴿اَمْ نَجْعَلُ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ کَالْمُفْسِدینَ فِی اْلأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقینَ کَالْفُجّار﴾ خب، اگر عالم هدف نداشته باشد یعنی غیر از این نظام کنونی، نظام دیگری به نام معاد نباشد، معنایش آن است که بدان و خوبان یکساناند، برای اینکه در این عالم، هم بدان زندگی میکنند هم خوبان، وقتی هم که مردند هر دو معدوم میشوند، اگر معدوم شدند کسی به بد، کیفر نمیدهد کسی به خوب، پاداش نمیدهد مساوی هم هستند؛ کافر میگوید خوبان و بدان اینجا زندگی میکنند، وقتی هم که مردند هیچ خبری نیست، خدا میفرماید: ﴿اَمْ نَجْعَلُ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ کَالْمُفْسِدینَ فِی اْلأَرْضِ﴾؛ در دنیا که این¬طور است، در دنیا سلمانها و اباذرها هم آمدند و مظلومانه رفتند، حجاجها و مروانیها و امویها آمدند و ظالمانه رفتند. در دنیا که به حسابشان رسیده نشد، اگر بعد از دنیا، خبری هم نباشد هر دو معدوم باشند مساوی هم هستند، میفرماید: ﴿أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقینَ کَالْفُجّارِ﴾ در بخشهای دیگر هم فرمود: ﴿سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما یَحْکُمُونَ﴾ این تعبیر در آیات دیگر هست.
بیان قرآن در هدفمندی نظام آفرینش و ردّ ادّعای کافران
در سورهٴ مبارکهٴ «دخان» آیهٴ 38 و 39 و چهل این است ﴿وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبینَ﴾؛ ما بازیگر نیستیم، لسان اثباتش هم آمده ﴿ما خَلَقْناهُما إِلاّ بِالْحَقِّ﴾ حالا یا بای مصاحبه است یا بای ملابسه است یعنی عالم پیچیده با حق است هدف، او را همراهی میکند ﴿ما خَلَقْناهُما إِلاّ بِالْحَقِّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ ٭ إِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ میقاتُهُمْ أَجْمَعینَ﴾ روزی است که گفته میشود: ﴿وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُون﴾ یومالفصل است. خب، اگر آن روز، روز فصل نباشد مؤمن و کافر ﴿سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ﴾ میشود، چون دنیا که یوم¬الفصل نبود، در دنیا با هم بودند اگر بعد از دنیا هم عالمی نباشد به حساب و کتاب برسد ﴿سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ﴾ میشود. در سورهٴ مبارکهٴ «جاثیه» آیهٴ 21 و 22 اینچنین است ﴿أَمْ حَسِبَ الَّذینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ کَالَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ﴾؛ آیا آنها که سیئات کسب کردند، خیال کردند آنها با مؤمنین یکساناند، حیات و مماتشان یکی است؟! خب، در دنیا که حیاتشان با هم یکسان است دیگر، نظام حاکم بر دنیا برای هر دو یکی است، نظام حاکم بر آخرت است که یوم الفصل است ﴿وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ﴾ است، لذا میفرماید که ﴿سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما یَحْکُمُونَ ٭ وَ خَلَقَ اللّهُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ بِالْحَقِّ وَ لِتُجْزى کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ﴾ یعنی این نشئه، با حق خلق شده است یا بای مصاحبه است یا بای ملابسه است، پیچیده به حق است باطل نیست، حق است یعنی هدف دارد.
علت اقرار اولواالالباب به هدفمندی نظام آفرینش
حالا آنگاه معلوم میشود که چرا اولواالالباب وقتی گفتند که ﴿رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً﴾ تفریع کردند، گفتند ﴿فَقِنا عَذابَ النّارِ﴾. در سورهٴ مبارکه «قیامت» هم تعبیر این است که آیهٴ 36 ﴿أَ یَحْسَبُ اْلإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدًی﴾ خب «سدی» یعنی یاوه، بیهوده. خب، اینها که کافرند انسان را یک موجود یاوه میدانند یا برای وظایف¬الاعضاء و تشریح اعضا کتابها نوشتند، اینها که انسان را موجود یاوه نمیدانند [بلکه] انسان را یک موجود منظم و حساب شده میدانند؛ منتها میگویند انسان خلق شد که زندگی کند و بعد بمیرد و دیگر هیچ. قرآن میفرماید اینها خیال کردند انسان یاوه است، هدفی ندارد بعد فرمود: ﴿أَ یَحْسَبُ اْلإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدًی ٭ أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیِّ یُمْنى ٭ ثُمَّ کانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّی ٭ فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ اْلأُنْثی ٭ أَ لَیْسَ ذلِکَ بِقادِرٍ عَلی أَنْ یُحْیِیَ الْمَوْتی﴾ معلوم میشود لسان، لسان اثبات معاد است. اولواالالباب هم وقتی که بررسی کردند عالم را، میگویند: ﴿رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً﴾ این هدف دارد، چون هدف دارد و هدف، معاد است پس ما را در آن عالم از عذاب نار برهان، همان¬طوری که عالم دنیا، این مجموعه سماواتی دارد و ارضینی دارد انسان در آن هست، حیوان در آن هست، جماد در آن هست گیاه در آن هست، موجودات متفاوتی در این عالم دنیا زندگی میکنند ولی مجموعاً یک واحدند، عالم آخرت هم اینچنین است؛ آنجا بهشتی هست، جهنمی هست، درجاتی هست لقاءاللهی هست ولی مجموعاً یک عالم است. درجات بعضها فوق بعض است، مثل اینکه [در] عالم دنیا موجودات فراوانی زندگی میکنند بعضُها فوق بعض هستند ولی مجموعاً یک عالماند، عالم آخرت هم امور فراوانی است که بعضها فوق بعض است ولی مجموعاً یک عالم است، این شده هذا آن شده ذاک و ذلک، آن ذلک هدف این هذا است. حالا چند تا روایت اینجاست که تبرکاً به اینها هم توجه بشود که فکر چه خصوصیتی دارد.
اهمیت ذکر و فکر در روایات
پرسش:...
پاسخ: نه؛ تفکر در جزء هم ما را به وجود حکیم ناظم راهنمایی میکند البته. مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در جلد دوم اصول کافی که کتاب¬الایمان والکفر است، بابی باز کرده به نام «باب التفکر» در اینجا پنج تا حدیث است که مرحوم کلینی نقل میکند. اولیاش از وجود مبارک حضرت علی(علیه السلام) است که فرمود: «نَبِّهْ بالتفکر قلبَک»؛ قلب با تفکر، متنبه و بیدار میشود «و جافِ عن اللیل جنبَک» تجافی کردن یعنی برخاستن؛ فرمود پهلویت را از شب تجافی بده یعنی از بستر برخیز که ناظر به شب-زندهداری است «و اتقِ الله ربّک» خب، این هم تفکر دارد هم مسئلهٴ صلاةاللیل را مطرح کرده است. روایت دوم این است که حسن صیقل از امام صادق(سلام الله علیه) سؤال میکند که اینکه مردم نقل کردند «اَنَّ تفکر ساعة خیر من قیام لیلة»؛ یک لحظه انسان تفکر کند بهتر از آن است که شبی را زنده کند و احیا کند، این تفکر چه تفکری است؟ «قلت کیف یتفکر» این تفکر چیست؟ حضرت فرمود که آن تفکر عبارت از این است که «یَمُرُّ بالخَرِبَةِ او بالدّار»؛ مرور کند به جای ویران یا به خانههای ویران شده «فیقول أین ساکنوک أین بانوک»؛ آنها که تو را ساختند کجا رفتند، آنها که در تو زندگی میکردند کجا رفتند «ما بالُک لا تتکلمین» چرا حرف نمیزنی؟ خب، آنها که تو را ساختند کجا رفتند. خب، این نشانهٴ آن است که این تفکر، به معاد میکشاند، اگر معادی نباشد خب، اینها حرفشان این است که مرا ساختند و زندگی کردند و نابود شدند تو هم نابود میشوی، این دیگر فکر نمیخواهد که. روایت سوم از امام صادق(سلام الله علیه) است که «افضل العبادة إِدمان التفکر فی الله و فی قدرته» ؛ افضل عبادت آن است که انسان در خدا فکر کند و در قدرت خدا. اینکه امام رازی و امثال امام رازی فکر میکردند که خدا ذکر را به خود، به ذات حق اسناد داد ولی فکر را دربارهٴ خلق خدا، چون نمیشود دربارهٴ خدا فکر کرد که اشاره شد به اینکه این سخن ناتمام است، از همین حدیث سوم هم استفاده میشود که ناتمام است، برای اینکه فرمود بهترین عبادت، اِدمان یعنی ادامه تفکر در خداست ، البته کنه خدا درکش مقدور احدی نیست مورد تکلیف کسی هم نیست؛ اما اصل ذات اقدس الهی هم مورد تکلیف است، هم مقدور است به مقدار وسع. قدرت خدا به عنوان وصف بعد از ذات خدا ذکر شده است. حدیث چهارم از امام رضا(علیه السلام) است که «لیس العبادة کثرة الصلاة و الصوم انما العبادةُ التفکرُ فی امر الله عزوجل» .
کلام امیرمؤمنان در اهمیت فکر
حدیث پنجم باز از حضرت امیر(علیه السلام) است که فرمود: «انّ التفکرَ یدعو الی البِرِّ و العملِ بِه» در نهجالبلاغه، بیانات لطیف¬تری هست غیر از این لطایفی که در کافی آمده. در نهجالبلاغه گذشته از اینکه فرمود: «الْفِکْرُ مِرْآةٌ صَافِیَةٌ»؛ فکر آینهٴ شفافی است که انسان را به حق راهنمایی میکند؛ در کلمات قصار، شمارهٴ 365 فرمود: «الْفِکْرُ مِرْآةٌ صَافِیَةٌ» و در شمارهٴ 333 از همین کلمات قصار، مؤمن را که وصف میکند، میفرماید مؤمن کسی است که «مَشْغُولٌ وَقْتُهُ. شَکُورٌ صَبُورٌ، مَغْمُورٌ بِفِکْرَتِهِ» او در فکرش فرو رفته است. در خطبهٴ 222 که از بهترین خطبههای نهجالبلاغه است این است که وقتی ﴿یُسَبِّحُ لَهُ فیها بِالْغُدُوِّ وَ اْلآصال ٭ رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّه﴾ را قرائت فرمود، این خطبه را ایراد کرد. در اوایل این خطبه آمده است که همیشه و همه جا مردان الهی پیدا نمیشوند، گاهی «مَا بَرِحَ لِلَّهِ - عَزَّتْ آلاَؤُهُ - فِی الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ، وَ فِی أَزْمَانِ الْفَتَرَات»؛ گاهی در هر عصری مردانی پیدا میشوند «عِبَادٌ» که «نَاجَاهُمْ فِی فِکْرِهِمْ، وَ کَلَّمَهُمْ فِی ذَاتِ عُقُولِهِمْ، فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ یَقْظَةٍ فِی الْأَبْصَارِ وَ الْأَسْمَاعِ وَ الْأَفْئِدَةِ»؛ گاهی مردانی پیدا میشوند که خداوند با آنها مناجات میکند در درون فکر آنها. خب، اینها اول باید اهل ذکر باشند، بعد اهل فکر باشند، بعد اهل ندا باشند، بعد اهل مناجات باشند تا برسند به جایی که از این به بعد خدا با آنها مناجات کند. فرمود در هر عصری در گوشه کنار عالم، بندگانی پیدا میشوند که خدا با آنها مناجات میکند: «نَاجَاهُمْ فِی فِکْرِهِمْ، وَ کَلَّمَهُمْ فِی ذَاتِ عُقُولِهِم» اینها فقط مستمعاند و مخاطب، حرفی ندارند. در همان«مناجات شعبانیه» وقتی این جملهها به آن اوجش رسید، دیگر زمام مناجات از دست عبد گرفته میشود؛ عبد به خدا عرض میکند که خدایا! مرا از کسانی قرار بده که «ناجیته سراً»؛ تو آرام و آهسته با او مناجات کردهای، وقتی انسان به آن اوج رسید همه خصوصیات خود را از دست داد، فقط میشود مستمع و مخاطب، دیگر حرفی ندارد هیچ حرفی برای گفتن ندارد، هر چه داشت گفت، از آن به بعد مستمع است که «نَاجَاهُمْ فِی فِکْرِهِمْ، وَ کَلَّمَهُمْ فِی ذَاتِ عُقُولِهِم» بعد «فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ یَقْظَةٍ فِی الْأَبْصَارِ وَ الْأَسْمَاعِ وَ الْأَفْئِدَةِ» با یک نور بینایی که چشمشان بصیر میشود، گوششان سمیع میشود، قلبشان عالم میشود و مانند آن.
«و الحمد لله رب العالمین»
ثمره تفکر اولواالالباب در خلقت آسمان و زمین
مقصود کافران از عبث و باطل دانستن نظام آفرینش
اهمیت ذکر و فکر در روایات
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
إِنَّ فی خَلْقِ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ َلآیاتٍ ِلأُولِی اْلأَلْبابِ ﴿190﴾ الَّذینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیامًا وَ قُعُودًا وَ عَلی جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فی خَلْقِ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النّارِ﴿191﴾
ثمره تفکر اولواالالباب در خلقت آسمان و زمین
اوصافی را که در این کریمه برای اولواالالباب ذکر فرمود اول از ذکر شروع میکند بعد به فکر و دعا میرسد، قهراً هر کدام از اینها محصول آن فکر است یعنی اولین وصف اولواالالباب همان تفکر اوست، اولین خاصیت لبیب بودن همان تفکر است، بعد ذکر را به دنبال دارد و دعا را به دنبال دارد ﴿الَّذینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیامًا وَ قُعُودًا وَ عَلی جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فی خَلْقِ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً﴾.
دیدگاه امامیه، معتزله و اشاعره در چگونگی افعال الهی
این آیه، از آن آیاتی است که مورد استدلال معتزله است علیه اشاعره. معتزله قائلاند که فعل ذات اقدس الهی معلل است و حتماً حکمتی آن فعل را همراهی میکند. اشاعره میگویند فعل خدا، معلل نیست، خدا یفعل ما یشاء، فعال ما یشاء است؛ هر چه بخواهد میکند. معتزله مانند سایر فرق عدلیه قائلاند به اینکه عقل، برای تشخیص حسن و قبح کافی است یعنی خطوط کلی حسن و قبیح را تشخیص میدهد و حکم میکند چیزی که حسن است یقیناً خدا انجام میدهد و چیزی که قبیح است یقیناً خدا نمیکند، گرچه معتزله میگویند حسن را خدا باید انجام بدهد و قبیح را نباید انجام بدهد ولی امامیه میگویند یجب علیالله نیست [بلکه] یجب عنالله است یمتنع علیالله نیست [بلکه] یمتنع عنالله است، نه اینکه خدا باید قبیح نکند یعنی خدا یقیناً قبیح نمیکند، نه باید نکند، چیزی بر خدا حاکم نیست و نه اینکه خدا باید کار حسن را انجام بدهد، بلکه یقیناً کار حسن را انجام میدهد، یجب عنالله است نه یجب علیالله.
نقد فخررازی بر دیدگاه معتزله در چگونگی افعال الهی
معتزله به این آیه استدلال کردند و امام رازی در تفسیرش ـ همانطوری که ملاحظه فرمودید ـ حرف معتزله را نقل میکند و رد میکند. میگوید که معتزله به این کریمهٴ جمله ﴿رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً﴾ استدلال کردند به اینکه فعل خداوند معلل است و کار باطل ندارد، هر چه را که خدا انجام میدهد برای حفظ مصالح است و اگر آسمان و زمین، مصالحی و منافعی در آفرینش اینها نبود باطل بود و اولواالالباب تفکر میکنند، میبینند که خلقت آسمانها و زمین اسراری را به همراه دارد، پس باطل نیست. امام رازی وقتی این استدلال معتزله را نقل کرد از واحدی سخنی را نقل کرد به عنوان جواب، گفت که ﴿رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً﴾ باطل به دو معناست: یکی همین معناست که معتزله گفتند یعنی چیزی که هدف ندارد، مصلحت بر او مترتب نیست. در مقابل باطل، صواب است یعنی چیزی که مصلحت دارد و هدف بر او مترتب است. معنای دیگر باطل آن است که سست و موهون باشد، چیزی که پایدار نیست، موهون است و سست است او باطل است. اولواالالباب که با تفکر در آسمان و زمین نتیجه میگیرند، میگویند: ﴿رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً﴾ یعنی پروردگارا! این نظام موجود نظام سست و موهون و بیپایه نیست، نظام متقن و محکم است، نظیر آنچه فرمود: ﴿ما تَری فی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُت﴾ شما اگر چند بار دربارهٴ آسمان و زمین بنگرید ﴿هَلْ تَری مِنْ فُطُورٍ﴾ آیا فطور، شکاف در خلقت آسمان و زمین میبینید، هرگز اینچنین نیست.
این معنای دوم را امام رازی از واحدی نقل میکند، میگوید بنابراین اگر آیه را ما اینچنین معنا کردیم، دیگر سخن معتزله ثابت نمیشود. آنگاه از طرف معتزله دوباره جواب داد که اگر منظور از ﴿ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً﴾ این باشد که خدایا «ما خلقت هذا موهوناً بل خلقته متقناً محکما» اگر این باشد، این یک چیز روشنی است، این نیازی به فکر ندارد خب، زمین یک موجود محکمی است، آسمان یک موجود محکمی است، این نیازی به فکر ندارد که اینها فکر بکنند بگویند خدایا! زمین یک چیز سستی نیست، نظیر تار عنکبوت نیست و مانند آن و از طرفی هم این تفریعی که شده، گفتند: ﴿سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النّار﴾ این تنزیهی که شد بعد تفریع شد که خدایا! ما را از عذاب آتش نجات بده، این چه ارتباط دارد به اینکه خلقت عالم سست نیست، موهون نیست [و] محکم است. خدایا! تو آسمان و زمین را محکم خلق کردی، پس ما را از عذاب جهنم نجات بده، این چه ارتباطی چه تفرعی این دعا بر آن مطلب دارد. آسمان و زمین شیء محکم است بسیار خب، پس ما را از عذاب خدا نجات بده، از عذاب جهنم نجات بده این فرع، بر آن اصل مترتب نخواهد بود ولی اگر به آن معنای اول تفسیر بشود معنایش این است که این نظام موجود، هدفی دارد و آن قیامت است و در قیامت، عدهای در اثر تبهکاری معذباند و عدهای متنعماند، خدایا! ما را از عذاب قیامت نجات بده، این فرع بر آن اصل مترتب میشود ولی اگر به معنای دوم باشد که واحدی گفته است و امام رازی پذیرفته است، این فرع بر آن اصل مترتب نیست.
امام رازی بعد از اینکه این جریان را نقل میکند، میفرماید که جواب اصلی این است که موجود یا واجب است یا ممکن، اگر واجب بود که در هستیاش نیازی به غیر ندارد و اگر ممکن بود در هستیاش به غیر، محتاج است و آنچه در جهان یافت میشود از این دو قسم بیرون نیست، ما سوی¬الله ممکن است یعنی هستی او عین ذات او نیست، قهراً نیازمند است، چون نیازمند است باید به واجب منتهی بشود چه خیر عالم و چه شر عالم. بنابراین خیرات و شرور همه به قضای الهی است، چون همه موجودات ممکناند و ممکن باید به واجب منتهی بشود. بر این اساس هم آن جبر اثبات میشود و هم اینکه نمیشود گفت که خدا باید این کار را بکند و آن کار را نکند و این همه آیاتی که شما شمردید که دلالت دارد که کار خدا لعب نیست، عبث نیست، باطل نیست و مانند آن، اینها هم درست است، برای اینکه خدا در مِلک خود و مُلک خود کار انجام میدهد و هر چه که خدا انجام میدهد صواب است، باطل نیست؛ هر چه او میکند خیر است، چون هرچه او میکند خیر است، پس این آیاتی که میگوید عبث نیست ، لعب نیست ، باطل نیست، سدا نیست اینها هم جای خود را باز میکند، چون خدا در مِلک خود [و] در مُلک خود کار انجام میدهد، فعال ما یشاء است و کار او حکمت است، این خلاصه بحث تقریباً طولانی که امام رازی دارد .
ردّ دیدگاه فخررازی در چگونگی افعال الهی
اما آن نکته اساسی این است که گرچه ما سویالله به خدا اسناد دارد، هر موجود ممکنی به الله ارتباط پیدا میکند؛ اما با حفظ مبادیاش نه بی حفظ مبادیاش یعنی موجودی که در حد جماد است با همان مبادی جمادیهاش به الله ارتباط پیدا میکند؛ نه تنها خودش ارتباط برقرار کند و علل و اسبابش به خدا منتسب نباشد، اینچنین نیست. یک موجود گیاهی با مبادی نباتیاش به خدا ارتباط دارد، یک موجود حیوانی با مبادی حیوانیاش به خدا ارتباط دارد. انسان هم با مبادی انسانی یعنی تصور و تصدیق و اختیار و اراده به خدا اتصال دارد؛ هر کاری که انسان انجام میدهد اگر جنبهٴ وجودی داشته باشد، یقیناً به خدا ارتباط برقرار میکند؛ اما از راه اختیار یعنی کار انسان از راه اختیار انسان به مبادی عالیه ارتباط برقرار میکند، قهراً هر موجود ممکنی به واجب منتهی شد اولاً و انسان مختار هم مجبور نشد ثانیاً، در کارهای خودش مکلف است و آزادانه بدون تفویض و بدون جبر انتخاب میکند ثالثاً. اینکه هر موجود ممکنی باید به واجب منتهی بشود، معنایش این نیست که انسان در کارهایش مجبور است آن جبر، جبر علّی است، جبر علّی غیر از جبر در مقابل تفویض است، همه کارها بالضروره به خدا ارتباط برقرار میکند، چون هر ممکنی باید به واجب برسد؛ اما با حفظ مبادیاش، انسان که موجود مختار است میاندیشد با حسن اختیار خود یا با سوء اختیار خود، راهی را انتخاب میکند، آن راهی را که انتخاب کرده است چه با حسن اختیار چه با سوء اختیار، از راه اختیارش به مبادی عالیه منتهی میشود تا به واجب تعالی برسد، پس این جواب عقلی آن استدلال عقلی امام رازی.
بررسی دیدگاه شیخ طوسی در دلالت آیهٴ محل بحث بر معاد
اما آیهٴ کریمه میفرماید که اولواالالباب دربارهٴ عالم فکر میکنند بعد پی به معاد میبرند. نکته اساسی در این آیه این است که این آیه، دلیل بر معاد است نه بر مبدأ یعنی آن برهانی که مرحوم شیخ طوسی در تبیان فرمودند، مرحوم امینالاسلام در مجمع فرمودند حرف، حرف حق است؛ اما آن حرف حق از آیات دیگر استفاده میشود نه این آیه. قرآن کریم به وسیله آیاتی که قبلاً بخشی از آنها تلاوت شد، استدلال میکند بر اینکه ﴿أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخالِقُونَ﴾ ، ﴿أَمْ خَلَقُوا السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ بَلْ لا یُوقِنُون﴾ و مانند آن. از این آیات استفاده میشود که این نظام مبدئی دارد، نظیر همان بیانات حضرت امیر(علیه السلام) که از نهجالبلاغه خوانده شد یا نظیر استدلالهای خود حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) در برابر نمرود ﴿رَبِّیَ الَّذی یُحْیی وَ یُمیتُ﴾ این استناد است، استدلال به فعل منظم است بر وجود یک رب؛ اما این آیه، برای استدلال نسبت به وجود حق تعالی یا ربوبیت او نیست یا علم و حکمت او نیست، اولواالالباب وقتی جهان را منظم میبینند، میگویند این شیء منظم، حتماً برای چیزی ساخته شده شما یک وقت یک کامپیوتر قوی و مجهزی را بررسی میکنید، این دو گونه استدلال میکند، وقتی کامپیوتر را با این وضع دیدید میگویید حتماً این مصنوع، صانعی دارد، هرگز این فلزها و این ابزار و این آهنها و این ادوات خود به خود جمع نشد به صورت کامپیوتر درنیامد، حتماً سازندهای دارد، این یک استدلال است که از این پدیده به پدید آورنده پی میبریم، از این نظم به وجود ناظم پی میبریم، این یک استدلال که استدلال است برای مبدأ فاعلی. یک وقت است که شما بررسی میکنید، میبینید این یک چیز منظمی است، میگویید حتماً این را برای شیئی ساختند، حتماً برای کاری ساختند این استدلال برای آن مبدأ غایی است، میگویید این موجود منظم و عجیب، حتماً برای هدفی ساخته شده است برای اینکه از آن استفاده مخصوص ببرند این نظام داخلی، گاهی مقدمه است برای پی بردن به نظام فاعلی، گاهی مقدمه است برای پی بردن به نظام غایی. قرآن کریم با بررسی نظام سماوات و ارض دو گونه استدلال میکند، گاهی میگوید این نظم ناظمی دارد، گاهی میگوید این نظم برای چیزی است، آن برای چیزی، استدلال به معاد است. مثل اینکه شما یک وقت ممکن است مقداری نخ را، در حدود یک کیلوگرم نخ را یا نیم کیلو گرم نخ را، ببینید این نخ خیلی خوب بافته شده، آستین دارد، یقه دارد، سینه دارد، کمر دارد همه جایش منظم است، زیبا هم است. یک وقت این¬طور میبینید. یک وقت میبینید همین نیم کیلو نخ، گرههای کور فراوانی دارد همین نیم کیلو نخ به چندین گره تبدیل شده است. خب، در آن قسمت اول که این نیم کیلو نخ را دیدید به صورت یک بلوز یا ژاکت درآمده دو تا استدلال میکنید: یکی اینکه کسی بود این را بافت؛ یکی اینکه این را برای خاصیت مخصوصی بافتهاند که انسان از گرما محفوظ بماند. این استدلال دوم، پی بردن از این نظام داخلی به آن نظام غایی است که این لباس خوب برای هدفی بافته شده است و اما آنجا که همین مقدار نخ را کودکی گرفته گره زده، به هم گره زده و گرههای کور با نظمی بافته نشده، میگویید چه کسی این را گره زده؟ پی میبرید به فاعل؛ اما پی به هدف نمیبرید، برای اینکه این منظم نیست، سودمند نیست [و] اثری بر او مترتب نیست. پس با مشاهده کردن نظام داخلی اشیاء دو تا استدلال ممکن است یکی پی بردن به نظام فاعلی؛ یکی هم پی بردن به نظام غایی.
دلالت آیهٴ محل بحث بر هدفمند بودن نظام آفرینش
این آیه محل بحث در سورهٴ «آل عمران» ناظر به نظام فاعلی نیست یعنی اولواالالباب با تفکر در آسمان و زمین، نمیخواهند پی ببرند که خدایی هست، اصل وجود خدا برای آنها مفروق عنه است، میخواهند در بررسی این نظام داخلی به آن هدف برسند، بگویند خدایا! این نظام زیبا باطل نیست، این برای چیزی است یعنی برای نشئهٴ دیگری است به نام دارالقرار، این یک مطلب.
پرسش:...
پاسخ: این ﴿ربنا﴾ معلوم میشود که مفروغ عنه است بله، نه اینکه بگویند چون این نظام هست پس ربی هست، میگویند این نظام را آن ناظم، برای شیء خاصی آفریده است ﴿ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً﴾، نه اینکه «ربنا انک خلقته» خدایا تو او را خلق کردی، خدایا تو او را یاوه و بیهوده خلق نکردی تو خلق کردی؛ اما برای چیزی خلق کردی، پس ما را از عذاب نجات بده! آن تفریع، نشان میدهد که اولواالالباب میخواهند استدلال کنند بگویند خدایا این نظام برای دارالقرار است، دارالقرار هم دارالحساب است، دارالکتاب است، دارالنار است، دارالجنة است ما را از عذاب آن روز نجات بده: ﴿فَقِنا عَذابَ النّارِ﴾ یک وقت است که دربارهٴ اجزای این عالم بحث میشود، البته این دربارهٴ اجزای عالم بحث کردن شاید برهان مستقیم بر معاد نباشد، نظیر همان استدلالهایی که حضرت امیر(سلام الله علیه) دارد در کیفیت آفرینش طاووس، در کیفیت آفرینش خفاش و مانند آن. یا در کیفیت آفرینش نمله؛ مور و مورچه که این نظم، نشانه آن است که یک خالق ناظمی او را آفریده است، هر کدام از این موجودات هدفی دارند این درست است؛ اما مجموعهٴ این نظام که واحد حقیقی است و از آن تعبیر شده است به هذا، این مجموعه برای این نیست که انسان استفاده کند، چون خود انسان هم جزء این مجموعه است. یک وقت است سؤال میشود که چطور ابر میآید، جوابش آن است که ابر آمده، برای اینکه وسیله باران بشود، بارش باران برای پرورش گیاه است، گیاه هم برای تغذیه انسانهاست، انسانها و حیوانات از گیاه استفاده کنند، اینها منافعی است که «اذا قیست بعض¬الاجزاء الی بعض» مترتب است. خب، چرا آفتاب میتابد چندین مصلحت بر آن بار است، چرا ماه طلوع میکند، چندین حکمت دارد. چرا زمین کروی است چندین حکمت دارد. اینها اهداف جزئی است که بر موجودات جزئی بار است؛ اما اگر مجموعهٴ آسمان و زمین و اهل آسمان و زمین به عنوان واحد دیده شد، این مجموعه هم یک هدف دارد. این هدف، خارج از این مجموعه است حالا یا باطن این مجموعه است یا در جای دیگر است از آن هدف، به عنوان معاد یاد میشود که این مجموعه، اینچنین نیست که خود به خود هدف باشد یعنی خدا، آسمان و زمین را خلق کرده که عدهای بیایند و زندگی کنند و بمیرند و عده دیگر بیایند و زندگی کنند و بمیرند، بد و خوب بالأخره معلوم نباشد، چون یک عدّه بدان اینجا زندگی میکنند یک عدّه خوبان و درون افراد هم روشن نمیشود، یک عدّه متظاهر به ایمانند، یک عدّه مؤمن حقیقیاند، یک عدّه ظالم¬اند، یک عدّه مظلوم¬اند، بالأخره اگر حساب و کتابی نباشد هم اباذرها(رضوان الله علیه) در این عالم زندگی میکنند هم حجاجها و مروانیها و امثال ذلک. قرآن کریم از این نظام داخلی پی به معاد میبرد، میفرماید این نظام برای چیزی است یعنی این مجموعهٴ آسمان و زمین و انسان و تکلیف و شریعت و آمدن انبیا و رسالت و نبوت، این مجموعه برای آن است که در دارالقرار به حساب همه برسند، چون دارالقراری هست، بهشت و جهنمی هست، لذا اولواالالباب میگویند خدایا! این عالم که هدف دارد به آن دارالقرار میرسد، پس ما را از عذاب آن روز نجات بده، این استدلال است به نظم عالم برای هدف داشتن او، نه استدلال است به نظم عالم، برای اینکه جهان ناظمی دارد.
چگونگی اثبات هدفمندی نظام آفرینش
پرسش:...
پاسخ: آیه آنوقت تفریع کرده، فرمود: ﴿فَقِنا عَذابَ النّار﴾، این ﴿فَقِنا عَذابَ النّار﴾ معلوم میشود که برای اثبات هدف است، حالا مشابه این آیه، آیات دیگری است. در بحث دیروز ملاحظه فرمودید که آیات، چند طایفه است: بعضی از آیات لسانش لسان سلب است؛ بعضی لسانش اثبات است. آن آیاتی که لسانش سلب است چهار طایفه است که میفرماید عالم عبث نیست ، عالم باطل نیست، عالم لعب نیست ، عالم سدا نیست «سدی» یعنی یاوه و بیهوده، اینها را نفی میکند. طایفه خامسه، طایفهای است که لسانش اثبات است که عالم به حق خلق شده است این به حق، خلق شد؛ چیزی که هدفدار است حق است، چیزی که هدفدار نیست باطل است. حالا این آیات را ملاحظه میفرمایید، ببینیم که از مجموعه این آیات، آیا این مطلب بیان شده استفاده میشود یا نه. در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» آیهٴ شانزدهم این است ﴿وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ اْلأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبین﴾؛ ما لاعب نیستیم که آسمان و زمین و آنچه بین آسمان و زمین است بازیچه باشد، که هیچ هدفی نداشته باشد. در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» آیهٴ 115 فرمود: ﴿أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثًا وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ﴾؛ شما عبث نیستید که هدف نداشته باشید [بلکه] شما هدف دارید و هدفتان رجوع الی¬الله است، شما عبث نیستید، بلکه معاد دارید [و] هدف دارید.
مقصود کافران از عبث و باطل دانستن نظام آفرینش
در سورهٴ مبارکهٴ «ص» آیهٴ 27 و 28 این چنین است که ﴿وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ اْلأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما باطِلاً﴾؛ اینها باطل نیستند ﴿ذلِکَ ظَنُّ الَّذینَ کَفَرُوا﴾؛ کافر، عالم را باطل میداند خب، کافر این عالم را باطل میداند یعنی میگوید این عالم، سست است ـ آنطوری که واحدی معنا کرده و امام رازی پذیرفته ـ باطل یعنی سست؟ یا اینکه به اتقان عالم، به نظم عالم براساس معادلات ریاضی او کاملاً پی میبرد. کافر اگر بخواهد دربارهٴ جهان بیندیشد، جز با معادلات قوی ریاضی کاری انجام نمیدهد خب، این یکی و کافر، خیال میکند زمین فایده ندارد آسمان، فایده ندارد آب و بارش و باران فایده ندارد یا همه منافع اینها را معتقد است و در این زمینه، کتابها نوشتند. این که خدا فرمود کافر، این نظام را باطل میداند یعنی چه؟ یعنی آنطوری که واحدی معنا کرده؟ یا کافر اینچنین میگوید این نظام هست، عدهای میآیند و میمیرند، عده دیگر میآیند و هکذا ﴿نموت و نحیا﴾، ﴿إِنْ هِیَ إِلاّ حَیاتُنَا الدُّنْیا نَمُوتُ وَ نَحْیا﴾ این عالم، به جای دیگر منتهی نمیشود همین است. فرمود کافر عالم را باطل میداند ﴿ذلِکَ ظَنُّ الَّذینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذینَ کَفَرُوا مِنَ النّار﴾ آنگاه میفرماید: که ﴿اَمْ نَجْعَلُ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ کَالْمُفْسِدینَ فِی اْلأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقینَ کَالْفُجّار﴾ خب، اگر عالم هدف نداشته باشد یعنی غیر از این نظام کنونی، نظام دیگری به نام معاد نباشد، معنایش آن است که بدان و خوبان یکساناند، برای اینکه در این عالم، هم بدان زندگی میکنند هم خوبان، وقتی هم که مردند هر دو معدوم میشوند، اگر معدوم شدند کسی به بد، کیفر نمیدهد کسی به خوب، پاداش نمیدهد مساوی هم هستند؛ کافر میگوید خوبان و بدان اینجا زندگی میکنند، وقتی هم که مردند هیچ خبری نیست، خدا میفرماید: ﴿اَمْ نَجْعَلُ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ کَالْمُفْسِدینَ فِی اْلأَرْضِ﴾؛ در دنیا که این¬طور است، در دنیا سلمانها و اباذرها هم آمدند و مظلومانه رفتند، حجاجها و مروانیها و امویها آمدند و ظالمانه رفتند. در دنیا که به حسابشان رسیده نشد، اگر بعد از دنیا، خبری هم نباشد هر دو معدوم باشند مساوی هم هستند، میفرماید: ﴿أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقینَ کَالْفُجّارِ﴾ در بخشهای دیگر هم فرمود: ﴿سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما یَحْکُمُونَ﴾ این تعبیر در آیات دیگر هست.
بیان قرآن در هدفمندی نظام آفرینش و ردّ ادّعای کافران
در سورهٴ مبارکهٴ «دخان» آیهٴ 38 و 39 و چهل این است ﴿وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبینَ﴾؛ ما بازیگر نیستیم، لسان اثباتش هم آمده ﴿ما خَلَقْناهُما إِلاّ بِالْحَقِّ﴾ حالا یا بای مصاحبه است یا بای ملابسه است یعنی عالم پیچیده با حق است هدف، او را همراهی میکند ﴿ما خَلَقْناهُما إِلاّ بِالْحَقِّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ ٭ إِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ میقاتُهُمْ أَجْمَعینَ﴾ روزی است که گفته میشود: ﴿وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُون﴾ یومالفصل است. خب، اگر آن روز، روز فصل نباشد مؤمن و کافر ﴿سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ﴾ میشود، چون دنیا که یوم¬الفصل نبود، در دنیا با هم بودند اگر بعد از دنیا هم عالمی نباشد به حساب و کتاب برسد ﴿سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ﴾ میشود. در سورهٴ مبارکهٴ «جاثیه» آیهٴ 21 و 22 اینچنین است ﴿أَمْ حَسِبَ الَّذینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ کَالَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ﴾؛ آیا آنها که سیئات کسب کردند، خیال کردند آنها با مؤمنین یکساناند، حیات و مماتشان یکی است؟! خب، در دنیا که حیاتشان با هم یکسان است دیگر، نظام حاکم بر دنیا برای هر دو یکی است، نظام حاکم بر آخرت است که یوم الفصل است ﴿وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ﴾ است، لذا میفرماید که ﴿سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما یَحْکُمُونَ ٭ وَ خَلَقَ اللّهُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ بِالْحَقِّ وَ لِتُجْزى کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ﴾ یعنی این نشئه، با حق خلق شده است یا بای مصاحبه است یا بای ملابسه است، پیچیده به حق است باطل نیست، حق است یعنی هدف دارد.
علت اقرار اولواالالباب به هدفمندی نظام آفرینش
حالا آنگاه معلوم میشود که چرا اولواالالباب وقتی گفتند که ﴿رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً﴾ تفریع کردند، گفتند ﴿فَقِنا عَذابَ النّارِ﴾. در سورهٴ مبارکه «قیامت» هم تعبیر این است که آیهٴ 36 ﴿أَ یَحْسَبُ اْلإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدًی﴾ خب «سدی» یعنی یاوه، بیهوده. خب، اینها که کافرند انسان را یک موجود یاوه میدانند یا برای وظایف¬الاعضاء و تشریح اعضا کتابها نوشتند، اینها که انسان را موجود یاوه نمیدانند [بلکه] انسان را یک موجود منظم و حساب شده میدانند؛ منتها میگویند انسان خلق شد که زندگی کند و بعد بمیرد و دیگر هیچ. قرآن میفرماید اینها خیال کردند انسان یاوه است، هدفی ندارد بعد فرمود: ﴿أَ یَحْسَبُ اْلإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدًی ٭ أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیِّ یُمْنى ٭ ثُمَّ کانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّی ٭ فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ اْلأُنْثی ٭ أَ لَیْسَ ذلِکَ بِقادِرٍ عَلی أَنْ یُحْیِیَ الْمَوْتی﴾ معلوم میشود لسان، لسان اثبات معاد است. اولواالالباب هم وقتی که بررسی کردند عالم را، میگویند: ﴿رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً﴾ این هدف دارد، چون هدف دارد و هدف، معاد است پس ما را در آن عالم از عذاب نار برهان، همان¬طوری که عالم دنیا، این مجموعه سماواتی دارد و ارضینی دارد انسان در آن هست، حیوان در آن هست، جماد در آن هست گیاه در آن هست، موجودات متفاوتی در این عالم دنیا زندگی میکنند ولی مجموعاً یک واحدند، عالم آخرت هم اینچنین است؛ آنجا بهشتی هست، جهنمی هست، درجاتی هست لقاءاللهی هست ولی مجموعاً یک عالم است. درجات بعضها فوق بعض است، مثل اینکه [در] عالم دنیا موجودات فراوانی زندگی میکنند بعضُها فوق بعض هستند ولی مجموعاً یک عالماند، عالم آخرت هم امور فراوانی است که بعضها فوق بعض است ولی مجموعاً یک عالم است، این شده هذا آن شده ذاک و ذلک، آن ذلک هدف این هذا است. حالا چند تا روایت اینجاست که تبرکاً به اینها هم توجه بشود که فکر چه خصوصیتی دارد.
اهمیت ذکر و فکر در روایات
پرسش:...
پاسخ: نه؛ تفکر در جزء هم ما را به وجود حکیم ناظم راهنمایی میکند البته. مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در جلد دوم اصول کافی که کتاب¬الایمان والکفر است، بابی باز کرده به نام «باب التفکر» در اینجا پنج تا حدیث است که مرحوم کلینی نقل میکند. اولیاش از وجود مبارک حضرت علی(علیه السلام) است که فرمود: «نَبِّهْ بالتفکر قلبَک»؛ قلب با تفکر، متنبه و بیدار میشود «و جافِ عن اللیل جنبَک» تجافی کردن یعنی برخاستن؛ فرمود پهلویت را از شب تجافی بده یعنی از بستر برخیز که ناظر به شب-زندهداری است «و اتقِ الله ربّک» خب، این هم تفکر دارد هم مسئلهٴ صلاةاللیل را مطرح کرده است. روایت دوم این است که حسن صیقل از امام صادق(سلام الله علیه) سؤال میکند که اینکه مردم نقل کردند «اَنَّ تفکر ساعة خیر من قیام لیلة»؛ یک لحظه انسان تفکر کند بهتر از آن است که شبی را زنده کند و احیا کند، این تفکر چه تفکری است؟ «قلت کیف یتفکر» این تفکر چیست؟ حضرت فرمود که آن تفکر عبارت از این است که «یَمُرُّ بالخَرِبَةِ او بالدّار»؛ مرور کند به جای ویران یا به خانههای ویران شده «فیقول أین ساکنوک أین بانوک»؛ آنها که تو را ساختند کجا رفتند، آنها که در تو زندگی میکردند کجا رفتند «ما بالُک لا تتکلمین» چرا حرف نمیزنی؟ خب، آنها که تو را ساختند کجا رفتند. خب، این نشانهٴ آن است که این تفکر، به معاد میکشاند، اگر معادی نباشد خب، اینها حرفشان این است که مرا ساختند و زندگی کردند و نابود شدند تو هم نابود میشوی، این دیگر فکر نمیخواهد که. روایت سوم از امام صادق(سلام الله علیه) است که «افضل العبادة إِدمان التفکر فی الله و فی قدرته» ؛ افضل عبادت آن است که انسان در خدا فکر کند و در قدرت خدا. اینکه امام رازی و امثال امام رازی فکر میکردند که خدا ذکر را به خود، به ذات حق اسناد داد ولی فکر را دربارهٴ خلق خدا، چون نمیشود دربارهٴ خدا فکر کرد که اشاره شد به اینکه این سخن ناتمام است، از همین حدیث سوم هم استفاده میشود که ناتمام است، برای اینکه فرمود بهترین عبادت، اِدمان یعنی ادامه تفکر در خداست ، البته کنه خدا درکش مقدور احدی نیست مورد تکلیف کسی هم نیست؛ اما اصل ذات اقدس الهی هم مورد تکلیف است، هم مقدور است به مقدار وسع. قدرت خدا به عنوان وصف بعد از ذات خدا ذکر شده است. حدیث چهارم از امام رضا(علیه السلام) است که «لیس العبادة کثرة الصلاة و الصوم انما العبادةُ التفکرُ فی امر الله عزوجل» .
کلام امیرمؤمنان در اهمیت فکر
حدیث پنجم باز از حضرت امیر(علیه السلام) است که فرمود: «انّ التفکرَ یدعو الی البِرِّ و العملِ بِه» در نهجالبلاغه، بیانات لطیف¬تری هست غیر از این لطایفی که در کافی آمده. در نهجالبلاغه گذشته از اینکه فرمود: «الْفِکْرُ مِرْآةٌ صَافِیَةٌ»؛ فکر آینهٴ شفافی است که انسان را به حق راهنمایی میکند؛ در کلمات قصار، شمارهٴ 365 فرمود: «الْفِکْرُ مِرْآةٌ صَافِیَةٌ» و در شمارهٴ 333 از همین کلمات قصار، مؤمن را که وصف میکند، میفرماید مؤمن کسی است که «مَشْغُولٌ وَقْتُهُ. شَکُورٌ صَبُورٌ، مَغْمُورٌ بِفِکْرَتِهِ» او در فکرش فرو رفته است. در خطبهٴ 222 که از بهترین خطبههای نهجالبلاغه است این است که وقتی ﴿یُسَبِّحُ لَهُ فیها بِالْغُدُوِّ وَ اْلآصال ٭ رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّه﴾ را قرائت فرمود، این خطبه را ایراد کرد. در اوایل این خطبه آمده است که همیشه و همه جا مردان الهی پیدا نمیشوند، گاهی «مَا بَرِحَ لِلَّهِ - عَزَّتْ آلاَؤُهُ - فِی الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ، وَ فِی أَزْمَانِ الْفَتَرَات»؛ گاهی در هر عصری مردانی پیدا میشوند «عِبَادٌ» که «نَاجَاهُمْ فِی فِکْرِهِمْ، وَ کَلَّمَهُمْ فِی ذَاتِ عُقُولِهِمْ، فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ یَقْظَةٍ فِی الْأَبْصَارِ وَ الْأَسْمَاعِ وَ الْأَفْئِدَةِ»؛ گاهی مردانی پیدا میشوند که خداوند با آنها مناجات میکند در درون فکر آنها. خب، اینها اول باید اهل ذکر باشند، بعد اهل فکر باشند، بعد اهل ندا باشند، بعد اهل مناجات باشند تا برسند به جایی که از این به بعد خدا با آنها مناجات کند. فرمود در هر عصری در گوشه کنار عالم، بندگانی پیدا میشوند که خدا با آنها مناجات میکند: «نَاجَاهُمْ فِی فِکْرِهِمْ، وَ کَلَّمَهُمْ فِی ذَاتِ عُقُولِهِم» اینها فقط مستمعاند و مخاطب، حرفی ندارند. در همان«مناجات شعبانیه» وقتی این جملهها به آن اوجش رسید، دیگر زمام مناجات از دست عبد گرفته میشود؛ عبد به خدا عرض میکند که خدایا! مرا از کسانی قرار بده که «ناجیته سراً»؛ تو آرام و آهسته با او مناجات کردهای، وقتی انسان به آن اوج رسید همه خصوصیات خود را از دست داد، فقط میشود مستمع و مخاطب، دیگر حرفی ندارد هیچ حرفی برای گفتن ندارد، هر چه داشت گفت، از آن به بعد مستمع است که «نَاجَاهُمْ فِی فِکْرِهِمْ، وَ کَلَّمَهُمْ فِی ذَاتِ عُقُولِهِم» بعد «فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ یَقْظَةٍ فِی الْأَبْصَارِ وَ الْأَسْمَاعِ وَ الْأَفْئِدَةِ» با یک نور بینایی که چشمشان بصیر میشود، گوششان سمیع میشود، قلبشان عالم میشود و مانند آن.
«و الحمد لله رب العالمین»


تاکنون نظری ثبت نشده است